چهارشنبه ششم شهریور 1387
من ......من......ایمان
وقت برزخ سبزی روز پیری دنیا
در میان جنگ و خون آمدم به این دنیا
درمیان خون مردان در میان خون زنها
در شبی که بوران بود زاده گشتم از مادر
لای لای اول بود نعره های صد تندر
سالها گذشت اما من ندیده ام جز سوز
در دلم شده ساکن آه و حسرت نوروز
در بهار عمر خود من اسیر یلدایم
خسته از غم دیروز نا امید فردایم
بخت من به بوران بود از همان نخستین دم
طالعم شده برف و بارش تگرگ غم
در دل زمستان هم عاقبت اجل آید
چون که در بلا میرد آنکه در بلا زاید
یکشنبه سی ام تیر 1387
این شعر و مدتها پیش گفتم
نه صوت دلکشت بشنیده ام من
چه سری با خودت داری ندانم
که از هستی تو را بگزیده ام من
تو را در شعر آوردن چه سخت است
هر آنکه بی تو باشد تیره بخت است
بدان ای مهربان گر تو نباشی
کفن پوشاک تن و گور تخت است
ندیده روی تو دل باختم من
به وصفت در سخن پرداختم من
زبان شعر من شد گنگ و بسته
تو را ای نازنین نشناختم من
چهارشنبه پنجم تیر 1387
سخنی با.......از دل به دل
در پیچ سیاه زلفت ای گل پیچان
این است دلیل سر پریشانی من
دردی به دلم فکنده ای بی درمان
با دیدن رویت از خودم بگسستم
از عرش جدا به خاک پا پیوستم
هر چند که دل دچار بی مهری توست
لیکن به امید وصلت ای گل مستم
خود بی خبری از خبر این دل من
کا فزوده کنی به خرمن مشکل من
نوری بده جای اینکه سوزی دل من
ای شمع و چراغ خانه و منزل من
مختار تویی ومن اسیر جبرم
مجبور گزینه های مرگ و صبرم
بسته است به انتخاب تو بودن من
یا عمر ببخش یا بکن خود قبرم
پایان سخن به شرح عشقت گویم
گویم که چرا به کوه و صحرا پویم
آن قدر مقدسی که هنگام نماز
هر سو که تویی به آن کنم من رویم
یکشنبه دوم تیر 1387
مادرم(تقدیم به مادرم به مناسبت روز مادر)
مادرم ای همدم و غمخوار من
مادرم ای در بلاها یار من
هستی ام از گوهر تو هر تو هست گشت
کودکم از مهر تو سرمست گشت
چشمه ی مهر تو چون اعجاز کرد
بودنم در ساز خوش آواز کرد
هرچه گویم مادرم از تو کم است
ارزشت بالاتر از این عالم است
دست و جان شد لال مادر در بیان
وسعتت دریا نگنجد در زبان
من چگونه حق تو آرم به جا
این چنین ناممکنی کی شد ادا
گر جهان را پیش پایت افکنم
ذره ای از عالمت جبران کنم
خاک بر فرقم اگر آزردمت
گر کلامی با درشتی گفتمت
خاک پایت افسر و تاج سرم
جان من گردد فدایت مادرم

