شنبه هجدهم مهر 1388
........
آتش ولی چه سرد سودای آه او
قاتل نبود ومن بختم سفید که
جان مرا گرفت تیپ سیاه او
سرخ است اگر لبش بی منت رژی
چون خون من شده فرشی به راه او
شادی برای او سختیش مال من
وقت بلا و رنج من جان پناه او
بازی عوض شده بین من ورخش
من یک پیاده ام در کیش شاه او
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
نگاهت به کجاست
دل خریدار نگاه است نگاهت به کجاست
سینه لبریز از آه است نگاهت به کجاست
بنگر چکمه ی خود را و قدم آهسته
که دلی بر سر راه است نگاهت به کجاست
خواهشم چشم سیاهی است که از دوری آن
دو جهان تنگی چاه است نگاهت به کجاست
آرزویم به نگاه است که آوای دلم
بی تو تاریک و سیاه است نگاهت به کجاست
کلبه ی شعرم اگر تار و سیاه است بدان
همه از دوری ماه است نگاهت به کجاست
یکشنبه بیستم بهمن 1387
.................(آتش درون(تقدیم به همسر عزیزم))
در شوره زار واپسی دل در خیال هاست
آتش درون سینه ام شعله کشیده است
آوای دل از سوز آ ن شهر بلال هاست
دور از تومن یعنی تنی بی جان و بی روان
جانم اسیر و بسته در مینای خال هاست
روزی اگر گفتند که دل بی تو می تپد
باور نکن که بی تو بودن از محال هاست
حسن و جمال حوریان ارزان و مفتشان
یک غنچه از باغ لبت کل کمال هاست
کار غزل تشبیه و تمثیل است و حال دل
بی مثل و مانند است و بیرون از مثال هاست
آوای دل پایان ندارد چون که وسعتش
افزونتر از گنجایش این قیل و قال هاست
شنبه چهاردهم دی 1387
آخرین نت
هرچند بغض الود و خونین است سازم
خشکیده در این دستگاه اواز شادی
تار است اوای دلم آخر چه سازم؟
شور جوانی بود و دل دادن نوایش
چون مولوی در رقص می خواندم نمازم
من شعر رویا می سرودم تا بخوانم
در چنگ تو آواز شیدای نیازم
اما شگفت از فقه خشکه مذهب تو
چون شد حرام آهنگ زیبای مجازم
سازم شکستی و گلویم را بریدی
خاکستری بر باد شد رنج درازم
دیگر ندارم حنجره آواز جان داد
دیگر . . . (سه نقطه) می روم تا جان ببازم
دوشنبه یازدهم آذر 1387
.................
موسیقی شور ورقص بر پا شده بود
زیباتر از آن حادثه چشمان تو بود
چون مایه ی سر مستی رویا شده بود
چون کلبه ی دل جای تو زیبا شده بود
پهنای دلم وسعت دریا شده بود
افسوس و دریغ چون که بیدار شدم
تاریک تر از همیشه دنیا شده بود
هر لحظه که در گذر فقط ثانیه ای است
سنگین و سیاه مثل یلدا شده بود
در قافیه ماندم سخنم ناقص شد
در روز گذشته قافیه جا شده بود
بر عکس حقیقتی که جاویدان است
انگار شرار عشق میرا شده بود
دل رفته خرد محو تماشا شده است
مجبور و اسیر ....ها شده است
فرعون خدای مصریان گفت منم
بازیچه چوب دست موسی شدهاست
وصف دل من که مست از عشق تو گشت
بیرون زتوان این الفبا شده است
از رنگ رخم بپرس احوال دلم
دیوانگی ام در آن هویدا شده است
دوشنبه بیستم آبان 1387
...........................
کفر است اگر نگفته اشهد بروی
چون سنگ زدی به شیشه قلب شکست
راضی نشود رضا که مشهد بروی
ویرانه ی عشق تازه پیدا شده بود
گفتی که در آن هر آنچه آید بروی
حالا که نشسته برف بر موی سرم
بی یاد من انصاف نباشد بروی
خواهی بروی برو ولی قهر نکن
تلخ است که با خاطره ی بد بروی
شور است د لم رضا به رفتن ندهد
یک چند بمان اگر نباید بروی
شنبه چهارم آبان 1387
یک دو دوسه....
از ابر شفق به خون تپیده
یک- دو- دو- سه حرف عاشقانه
با یار ملوس و ورپریده
یک- دو -دو-سه آه آتشین دم
از سینه ی مرد غم کشیده
یک- دو- سه نسیم روز شرجی
که از روی لبان تو وزیده
یک- دو -دو- سه شد تمام عمرم
یک -دو -دو -سه های نا شنیده
شنبه یکم تیر 1387
ما که باشیم......از دل به دل
همچو مجنون همه دم در دل صحرا باشیم
این زیاد است که ما در طلب دل باشیم
به که در آرزو خاک کف پا باشیم
عید قربان تو ای کعبه دلها چو رسد
کاش آن روز که قربانی تو ما باشیم
نعمت خلق تورا تا که مگر شکر کنیم
روبه قبله همه در ذکر خدایا باشیم
قیمت وصل تو گر هستی دنیا باشد
طالب وصل تو و تارک دنیا باشیم
خواهشم از تو که مارا به غلامی بپذیر
چون که در نوکریت بر همه آقا باشیم
پنجشنبه نهم خرداد 1387
سرنوشت
پیکر این شهر بی پیکر نوشت
آن چه ما کشتیم شد خشک و تباه
آه باید باغ را بی بر نوشت
این چنین که یار کرد با ما که کرد؟
هستی ام را پاک و خاکستر نوشت
سوخت شهر سبز و ویران آفرید
قصه را با یاد اسکندر نو شت
با رقیب دیگری بنشست و خاست
خشت را بر صفحه ای از زر نوشت
((باز باید سر نوشت از سر نوشت))
در دل تاریک شب اختر نوشت
شنبه چهارم خرداد 1387
موسم گل-عدل علوی
چشم گل داشتمش لیک به من خار بداد
ما زدلبر طلب خال لبش می کردیم
اخم بنمود وبه ما داغ دل افگار بداد
بر در میکده من در پی مستی بودم
باده ام زهر شد و صد غم وتیمار بداد
دل و جان رشوه بدادم زپی ماه رخش
او بر افروخت و حکمم به سر دار بداد
ما در این بادیه خود از پی آهو رفتیم
از قضا بخت به ما دشت پر از مار بداد
در دعا خواهش عدل علوی را کردم
در عوض جای علی حاکم جبار بداد
دل ایمان خوش از این مهر و وفایش می بود
به رقیب دگری وعده دیدار بداد
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
فردوسی(25اردیبهشت بزرگداشت بزرگ پارسی سرای ایران زمین است)روانش شاد
محبوب خدا وقدسیان فردوسی است
کفر ار نبود که من خدایش خوانم
گویم که خداوند زبان فردوسی است
تاریخ اگر ز افتخارم پرسد
هستی من و ورد زبان فردوسی است
سرباز وطن اگر که باشد لازم
پوشیده به تن ببر بیان فردوسی است
روزی که دگر نامی از ایران نماند
بی شک که مسیحای زمان فردوسی است
مدفون بشد زبان شیرین دری
احیاگر این در گران فردوسی است
امروز اگر خلیج مان را خواهیم
ویرانگر مکر تازیان فردوسی است
در قدر بزرگی اش هرآنچه گوییم کم است
بالا ز زمین و آسمان فردوسی است
بر پادشهان اگر که کورش شاه است
کورش بزرگ شاعران فردوسی است
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
مرگ در واژه(از دوستان عزیز خواهشمندم نظرشون رو در مورد کیفیت شعر حتما قید نمایند سپاسگذارم)
حالا منم دلداده و جان خسته و غمین
من پهلوان رزم ها بودم که نا گهان
تیری زدی بر قلب من از پرده ی کمین
رفتی تو و اکنون منم پرسان به کوچه ها
آقا شما ندیده ای آن یار نا زنین؟
پرسان و پرسان می روم اما نیابمت
گویا شدی یک قطره ای و رفته در زمین
در برگ برگ خاطره در دفتر دلم
حک گشته است یا د تو و آن تیر آتشین
هرشب به رسم دوستی چشما ن عا شقم
الما س با ران می دهد به دختر زمین
بعد از تو من پنها ن شدم در بین شعر ها م
آری بخوان و مرگ را در واژه ها ببین
از خود بپرس وقتی که خواندی شعر مرگ من
آیا ببخشد او مرا در روز وا پسین ؟
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
غزلی تحت عنوان روز وصل این اولین غزلیه که من گفتم
صبحگاهان مژده ای از جانب یزدان رسید
بادی از پیراهن یوسف به صحرا می وزید
از افق نوری دمید و شام من آمد به سر
اخترخوشبختی ام رخت سیاهی می درید
خاتم ملک سلیمان شد برون از دست دیو
اهرمن از خشم دندان را به دندان می گزید
بلبل شیرین سخن بر شاخه ی گل مینشست
بال و پر را چون گشودی تا ثریا می پرید
آتشین چشمی نگاهی بر من مسکین بکرد
جان من از تن برون و پیش دلبر می خزید
خواب شیرینی بدیدم خوشتر از شهد و عسل
شد زمستان آخر و فصل بهار آمد پدید
فال حافظ را گشودم صفحه ای بنمود نیک
( ابر آذاری بر آمد باد نوروزی وزید )
روز وصل آمد سرآمد آن زمان کز داغ هجر
سینه آه سوزناک و گونه باران می خرید

