تبليغاتX
آوای دل

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387

گم گشته ی جعبه(در این شعر روی صحبتم با خداست)

گم شده ام درون این جعبه ی جادویی

به دنبال آدرست از این کانال به آن کانال   

            ....                                      

وبه امید دریافتنت بازیگر می شوم

امروز را کوهنوردی کردم

فردا را موج سواری

وشاید پس فردا به آسمان ...

نوشته شده توسط ایمان پور قیومی در 11:28 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387

یه شعر (شاید بهتره بگم متن)متناسب با رشته ام یعنی از واژه های مهندسی استفاده کردم

عشقت چونان نیروی کششی

به اعضای خرپایم تنش اعمال می کند

کرنش می کنم اما آب می شوم ونحیف

گویا این تنش مرا به تنش نیکینگ رسانده وبی شک

استحکام شکست در راه است......

نمی دانم چرا؟ اما تا تورا دیدم به تنش تسلیم رسیدم و

نمودار تنش کرنشم از حالت خطی به در رفت

نوسان نمود و کنون به شکست می رسم

                       .....

آری چه فکر می کنی این سازه مدت هاست که ضریب اطمینانش کمتر از یک است و

باری بیشتر از بار مجاز را تحمل می کند

فکری بکن و الا تا ثانیه ای دیگر

 این سازه فرو می ریزد

وبی گناهی می میرد

فکری بکن ...

 

نوشته شده توسط ایمان پور قیومی در 11:51 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم اردیبهشت 1387

کاش نمی دید و چنین میکرد این اولین شعر منه که تو یه شب شعر خوندمو این اغازی برای من بود البته رسما

  دل نازکم را زیر گامهایش ندید 

                وچکمه های گل آلودش آینه ی قلبم را

      به زنگار بی وفایی ها آلود

                        نه نه   او دید اونخواست  که ببیند

 

   او نخواست که کودک عشقم از دامن مهرش شیر برگیرد

              .....

   ومرا از ترس طعنه ها به کرانه هیرمند سپرد

   ودریغ و صد دریغ که دگر سیمرغی نیست

      بی شک این نوزاد خوراک لاشخوارگان خواهد شد

وتهمتنی دگر از پشت او نخواهد آمد

             ....

    چه ستمکاره گشت او

ای کاش نمی دید و چنین می کرد

تا باری دگر لکه ی ننگی پیشانی عشق را بوسه نزند

         ای کاش نمی دید و چنین می کرد

نوشته شده توسط ایمان پور قیومی در 18:5 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387

اسب تنهایی(اولین شعر نوی که گفتم)حدودا 18 ساله بودم

همه با جفتند اما اما

اسب من تنهاست

یکه می تازد این اسب و می خرامد

چونان دل من که خسته از غم هاست

اسب تنهایی من کوله باری دارد از غم

در چمن تا می خرامد می کند یادی ز من

من که خود تنها نشسته بر لب جو

بر لبم لبخند اما اما اما

خنده ام تلخ است

گویی هر خنده ام جامی است از زهر

        .......

زیر لب می گویم

کس نیابد حالم

    . . . .

گرچه می گویند روزگاران غمگنان را خود به یاد آرد ولیکن من

من که خود تنهایی ام را حس نکردم پس چگون خواهم که این تکتاز را دیگری بیند

یکه می تازد این اسب و می خرامد . . .

نوشته شده توسط ایمان پور قیومی در 10:37 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387

چشمها این شعر رو اخیرا گفته ام که امیدوارم مورد قبولتون واقع بشه وما رو هم از نظریاتتون بهره مند

چشمهایم چشمه خون است

چشمهایی خسته از دیدن

دیدنی تاریک و بس مبهم

دیدنی بدتر ز نا دیدن

دیدن خشکی سبزی ها

دیدن سبزی خشکی ها

دیدن جان دادن منصورها بر دار

دیدن پویای ضحاک ومرگ جم

آرزویم کوری چشم است

 مگر آزاد گردم از غم دیدن

دیدنی که این چنین زجر آور و سخت است

نوشته شده توسط ایمان پور قیومی در 17:6 |  لینک ثابت   •