یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
پایان کار
لگدمال از جفاهای نگار است
فسرد از سردی اش ناچیز ذوقم
گمانم دیگر این پایان کار است
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
اگرچه
اگرچه اشک را از گونه های من نشستی
دعای خیر من تا روز محشرپشت پایت
اگرچه یک کلام خوب هم با ما نگفتی
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
گم گشته ی جعبه(در این شعر روی صحبتم با خداست)
به دنبال آدرست از این کانال به آن کانال
....
وبه امید دریافتنت بازیگر می شوم
امروز را کوهنوردی کردم
فردا را موج سواری
وشاید پس فردا به آسمان ...
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
فردوسی(25اردیبهشت بزرگداشت بزرگ پارسی سرای ایران زمین است)روانش شاد
محبوب خدا وقدسیان فردوسی است
کفر ار نبود که من خدایش خوانم
گویم که خداوند زبان فردوسی است
تاریخ اگر ز افتخارم پرسد
هستی من و ورد زبان فردوسی است
سرباز وطن اگر که باشد لازم
پوشیده به تن ببر بیان فردوسی است
روزی که دگر نامی از ایران نماند
بی شک که مسیحای زمان فردوسی است
مدفون بشد زبان شیرین دری
احیاگر این در گران فردوسی است
امروز اگر خلیج مان را خواهیم
ویرانگر مکر تازیان فردوسی است
در قدر بزرگی اش هرآنچه گوییم کم است
بالا ز زمین و آسمان فردوسی است
بر پادشهان اگر که کورش شاه است
کورش بزرگ شاعران فردوسی است
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387
یه شعر (شاید بهتره بگم متن)متناسب با رشته ام یعنی از واژه های مهندسی استفاده کردم
به اعضای خرپایم تنش اعمال می کند
کرنش می کنم اما آب می شوم ونحیف
گویا این تنش مرا به تنش نیکینگ رسانده وبی شک
استحکام شکست در راه است......
نمی دانم چرا؟ اما تا تورا دیدم به تنش تسلیم رسیدم و
نمودار تنش کرنشم از حالت خطی به در رفت
نوسان نمود و کنون به شکست می رسم
.....
آری چه فکر می کنی این سازه مدت هاست که ضریب اطمینانش کمتر از یک است و
باری بیشتر از بار مجاز را تحمل می کند
فکری بکن و الا تا ثانیه ای دیگر
این سازه فرو می ریزد
وبی گناهی می میرد
فکری بکن ...
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
دوبیتی
هوای برف وباران دارد انگار
ز سردی شعر من قالب گرفته
خبر از سوز هجران دارد انگار
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
ای دل
میان خلق تنها کردی ای دل
گرفتار رخ لیلی تو بودی
مرا مجنون وشیدا کردی ای دل
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
مرگ در واژه(از دوستان عزیز خواهشمندم نظرشون رو در مورد کیفیت شعر حتما قید نمایند سپاسگذارم)
حالا منم دلداده و جان خسته و غمین
من پهلوان رزم ها بودم که نا گهان
تیری زدی بر قلب من از پرده ی کمین
رفتی تو و اکنون منم پرسان به کوچه ها
آقا شما ندیده ای آن یار نا زنین؟
پرسان و پرسان می روم اما نیابمت
گویا شدی یک قطره ای و رفته در زمین
در برگ برگ خاطره در دفتر دلم
حک گشته است یا د تو و آن تیر آتشین
هرشب به رسم دوستی چشما ن عا شقم
الما س با ران می دهد به دختر زمین
بعد از تو من پنها ن شدم در بین شعر ها م
آری بخوان و مرگ را در واژه ها ببین
از خود بپرس وقتی که خواندی شعر مرگ من
آیا ببخشد او مرا در روز وا پسین ؟
شنبه هفتم اردیبهشت 1387
کاش نمی دید و چنین میکرد این اولین شعر منه که تو یه شب شعر خوندمو این اغازی برای من بود البته رسما
وچکمه های گل آلودش آینه ی قلبم را
به زنگار بی وفایی ها آلود
نه نه او دید اونخواست که ببیند
او نخواست که کودک عشقم از دامن مهرش شیر برگیرد
.....
ومرا از ترس طعنه ها به کرانه هیرمند سپرد
ودریغ و صد دریغ که دگر سیمرغی نیست
بی شک این نوزاد خوراک لاشخوارگان خواهد شد
وتهمتنی دگر از پشت او نخواهد آمد
....
چه ستمکاره گشت او
ای کاش نمی دید و چنین می کرد
تا باری دگر لکه ی ننگی پیشانی عشق را بوسه نزند
ای کاش نمی دید و چنین می کرد
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
اسب تنهایی(اولین شعر نوی که گفتم)حدودا 18 ساله بودم
اسب من تنهاست
یکه می تازد این اسب و می خرامد
چونان دل من که خسته از غم هاست
اسب تنهایی من کوله باری دارد از غم
در چمن تا می خرامد می کند یادی ز من
من که خود تنها نشسته بر لب جو
بر لبم لبخند اما اما اما
خنده ام تلخ است
گویی هر خنده ام جامی است از زهر
.......
زیر لب می گویم
کس نیابد حالم
. . . .
گرچه می گویند روزگاران غمگنان را خود به یاد آرد ولیکن من
من که خود تنهایی ام را حس نکردم پس چگون خواهم که این تکتاز را دیگری بیند
یکه می تازد این اسب و می خرامد . . .
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
اولین شعر من، اون زمان 12 ساله بودم
ای دل تو که از غروب هم تنگ تری
از کوه دماوند، به خدا سنگ تری
لاله بشو از عشق اگر دل داری
آنگا ست که از نی هم خوش آهنگ تری

