تبليغاتX
آوای دل

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

غزلی تحت عنوان روز وصل این اولین غزلیه که من گفتم

روزوصل

صبحگاهان  مژده ای از جانب یزدان  رسید

بادی از پیراهن یوسف به صحرا می وزید

از افق نوری دمید و شام من آمد به  سر

اخترخوشبختی ام  رخت سیاهی می درید

خاتم ملک سلیمان شد برون از دست دیو

اهرمن از خشم دندان را به دندان می گزید

بلبل شیرین سخن بر شاخه ی گل مینشست

بال و پر را چون  گشودی تا  ثریا  می پرید

آتشین چشمی نگاهی بر من مسکین بکرد

جان من از تن برون و  پیش دلبر  می خزید

خواب شیرینی بدیدم خوشتر از شهد و عسل

شد  زمستان  آخر و فصل بهار  آمد  پدید

فال حافظ را  گشودم صفحه ای بنمود  نیک

(  ابر  آذاری  بر  آمد باد  نوروزی  وزید   )

روز وصل آمد سرآمد آن زمان کز داغ هجر

سینه آه سوزناک و گونه باران می خرید

 

نوشته شده توسط ایمان پور قیومی در 17:32 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387

چشمها این شعر رو اخیرا گفته ام که امیدوارم مورد قبولتون واقع بشه وما رو هم از نظریاتتون بهره مند

چشمهایم چشمه خون است

چشمهایی خسته از دیدن

دیدنی تاریک و بس مبهم

دیدنی بدتر ز نا دیدن

دیدن خشکی سبزی ها

دیدن سبزی خشکی ها

دیدن جان دادن منصورها بر دار

دیدن پویای ضحاک ومرگ جم

آرزویم کوری چشم است

 مگر آزاد گردم از غم دیدن

دیدنی که این چنین زجر آور و سخت است

نوشته شده توسط ایمان پور قیومی در 17:6 |  لینک ثابت   •