سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
غزلی تحت عنوان روز وصل این اولین غزلیه که من گفتم
صبحگاهان مژده ای از جانب یزدان رسید
بادی از پیراهن یوسف به صحرا می وزید
از افق نوری دمید و شام من آمد به سر
اخترخوشبختی ام رخت سیاهی می درید
خاتم ملک سلیمان شد برون از دست دیو
اهرمن از خشم دندان را به دندان می گزید
بلبل شیرین سخن بر شاخه ی گل مینشست
بال و پر را چون گشودی تا ثریا می پرید
آتشین چشمی نگاهی بر من مسکین بکرد
جان من از تن برون و پیش دلبر می خزید
خواب شیرینی بدیدم خوشتر از شهد و عسل
شد زمستان آخر و فصل بهار آمد پدید
فال حافظ را گشودم صفحه ای بنمود نیک
( ابر آذاری بر آمد باد نوروزی وزید )
روز وصل آمد سرآمد آن زمان کز داغ هجر
سینه آه سوزناک و گونه باران می خرید
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387
چشمها این شعر رو اخیرا گفته ام که امیدوارم مورد قبولتون واقع بشه وما رو هم از نظریاتتون بهره مند
چشمهایی خسته از دیدن
دیدنی تاریک و بس مبهم
دیدنی بدتر ز نا دیدن
دیدن خشکی سبزی ها
دیدن سبزی خشکی ها
دیدن جان دادن منصورها بر دار
دیدن پویای ضحاک ومرگ جم
آرزویم کوری چشم است
مگر آزاد گردم از غم دیدن
دیدنی که این چنین زجر آور و سخت است

